الهام وفامهر
 
وب نوشته های شخصی





و بدان آن خدایی که آسمان ها و زمین به دست اوست، وقتی به تو اجازه دعا داده است ، یعنی که اجابت را بر عهده گرفته است....

....پس سعی کن از خدا چیزی بخواهی که زیبایی اش برایت جاودان بماند  و و جودت از رنج و سختی اش در امان باشد...

و کمی که از جانب خدای سبحان برسد، بسیار بزرگتر و ارجمند تر از زیادی است که از سوی خلقش،اگر چه هر چه هست از اوست...

و تلخی قطع امید از مردم، شیرین تر است از رو زدن به مردم...

و کار وتلاش همراه با عفت و سلامت شرف دارد بر ثروت آلوده به گناه و معصیت...

و عقل به خاطر سپردن تجربه هاست....

و بهترین تجربه ات آن است که تو را عبرت بیاموزد....

و کاری نکن که خانواده ات بی مهرترین مردم نسبت به تو گردند....

و به آن که تو را دوست نمیدارد، دل مبند.....

دین و دنیایت را به خدا می سپارم.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

 ...خداحافظی!!!!.....

 چه قدر بچه ها دوست داشتنی تر شده بودن....  چه قدر دوست داشتم دختری رو که اصولا با هم  سر کار اختلاف نظر داشتیم  ، در آغوش بگیرم و بهش بگم دلم برات خیلی تنگ میشه....!!!!!

 

بچه های پرتابل ...بچه های دفتر....  نگرانی از عالی نشدن کار.....شوخی  با بچه ها.... اختلاف نظر ها .... روزای سر ضبط....ترس از دست دادن کار....تهیه کننده که سر کار  سخت گیر بود  و  گاهی واقعا نمی تونستم سخت گیری هاشو تحمل کنم و در کل با معرفت بود ... همه خاطرات از جلوی چشمام مرور شد.....  پشت فرمون بودم ... برف پاکن چشامو می زدم... و  رادیو آوا گوش می دادم... یه موسیقی با اشعار جدایی و آه و فغان ....

 "جوانی رفتی ...... " و ما هم حساااااااس...

از یه ماشین عبور کردم ، راننده  داشت با تلفن صحبت می کرد و می خندید...چهرش آشنا بود.. .. رفت سمت غرب و منم  سمت شمال و همه چی شد "خاطره"....!!!

ان شا الله که همیشه لب بچه های تیم "سلام تهران" خندون باشه.... و هر جا که هستن موفق باشن... 

 2/3/90 اولین روز ضبط  بود و جمع ارقام این تاریخ میشد 14 و حاج آقا گفت چه روز خوش یمنی !! و حالا 9 ماه گذشت....

 همون اتفاق کاری  بسیار خوب که در 2 پست پیش بهش اشاره کردم... منو به خداحافظی رسوند  ...  و یه سلام که در انتظارمه .. سلامی که امیدوارم خیر توش باشه!!!

دوستان و همکاران عزیزم {که البته بعید می دونم این صفحه رو بخونید} دلم برای فرد فردتان و روزهای خوش و نا خوش همکاریمان تنگ خواهد شد...برای تمام لحظات تلخ و شیرین.... امیدوارم  شاد و موفق باشید..

 در انتها  تشکر   می کنم از"آقای امیر حسین خرمشاهی" که ما بهشون می گفتیم حاج آقا .... و راهنمای خوبی بود برای بچه ها.

 

خداحافظ ، سلام تهران 

 

 خداحافظ

  آیتم های پرونده . آفتابگردان و.قاب روشن 

و آیتم خاطره بازی که نشد که بشه ....

که در حقیقت شد و ما خاطره باز شدیم...

 (پخش: 12 بهمن الی 17 )

 

 پی نوشت  :

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود… عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بدارند…روزی کن!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

امروز با حضور دکتر دارابی، آقای گروسی، مدیران ، تهیه کنندگان ، نویسندگان و مجریان این حوزه در مرکز همایش های بین المللی سازمان صدا و سیما   برگزار شد.....

 

توجه کردین؟؟؟ اولین!!!!! بعد از 32 سال !!! ولی خدا رو شکر...ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است!

 خب من هم یکی از مدعوین این نشست بودم ....  

در ابتدا بسیاری از تهیه کننده ها و همکارای قدیمیم رو دیدم....و کلی خاطره برام تداعی شد...  اولین تهیه کننده ای که باهاش کار کرده بودم .. خیلی خوشحال شدم از دیدنش...

خیلی ها که باهاشون سلام علیک کردم و اصلا راستشو بخواید نمی شناختمشون....!!!

 الهه رضایی که دیدنش کلا خاطره انگیزبود...خاطرات بچگی.. ...و .....اون خانم مجریه که زیر آبم رو زده بود و من کلا چون امروز جو گیر بودم از دیدنش خوشحال شدم....و حس کردم دوسش دارم... اون یکی مجریه که بدترین پارت نری بود که تو زندگیم دیدم بس که حرفای منو قطع کرده بود سر برنامه زنده پارسال  ....و تهیه کننده ای که  کلا یادش میره حقوق پرداخت کنه و من نمی دونم چرا هر دفعه میبینمش خندم میگیره بس که این مرد  فراموشکاره !!!ولی آدم خوبیه .... جای پدر بزرگمونه...ما که حلال کردیم!

تهیه کننده برنامه نوجوان 2 سال پیش که وقتی دیدمش انگار برادر بزرگترم رو دیدم این قدر این مرد شریفه..... وآخرین  تهیه کننده که با یه پالتوی بلند و یه حس همیشگی مدیریت پله ها رو به سمت پایین اومد و با خودم گفتم ایشون و همکاری باهاش هم یه روز میشه خاطره!!و یه آآآآآآآآآآه کشیدم و سرم رو برگردوندم به سمت سالن....

 بعد از  کپ و گفت با دوستان  و تداعی شدن کلی  خاطره .... رفتیم داخل و پس از قرآن کریم و سرود...  آقای قرائتی دعوت شدن برای 40 دقیقه سخنرانی....

ایشون صحبت های جالب، مفید و در عین حال لبخند بر لب خانم ها بیار و قهقه بر دهان آقایان بیاری داشتن که فقط با بیان خودشون شنیدنیه!!

 اما نکته : یکی از رموز موفقیت ایشون در کنار دانش و اعتماد به نفس همین خندوندن مردم بوده بر طبق گفته های خودشون و خاطراتی که تعریف کردن...از روز اول و لحظه ورودشون تا به امروز به این نکته توجه داشتن!....یادمون باشه! جواب می ده...(خندوندن مردم... و لبخند به لب داشتن...)

 مثلا" این شعره که ایشون خوندن ...

" یا منو ببر به خونتون یا بیا به خونه ما؟؟؟!!!!!!"

و صدای انفجار سالن با خنده های حضار....

 

خداییش سخنرانی جالبی بود...

 

 بعد از اینکه 40 دقیقه ایشون به 1 ساعت رسید با کربلا یه ارتباط زنده برقرار شد...استادم فرزاد جمشیدی و کلمات زیباش و حس معنویش و تصویر حرم امام حسین (ع) ....

حالمون تغییر کرد.....خوش به حالشون!! خوش به حالمون...

 

و در ادامه صحبت های ارزشمند دکتر دارابی معاون محترم سیما که الحق و الانصاف در زمان مدیریتشون داره اتفاقات خوبی رخ می ده....

 

ممنونم ازآقای دکتر دارابی و آقای حسن گروسی...که بعد از 32 سال..اولین کسانی بودند که به فکر برگزاری یه نشست مفید افتادن که حرفای مفید اون نشست جز اسرار مگو نبود اما مطمئنا بیانش می تونست خارج از حوصله شما باشه!!من فقط یه کم از حاشیه ها و حس و حالم گفتم...همین!

 

پیروز باشید و شاد مخاطبان و دوستان عزیز این وبلاگ

الهام وفامهر

25 دی 90

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

خبر آمد خبری در راه است.....

در انتهای تمام نا امیدی ها پنجره امید با نوری سفید به رویم گشوده شد و مرا به افقی جدید از زندگیم رهنمون کرد.....

چه اتفاق خوشایندی که پس از  یک انتظار طولانی  به  هدف خویش برسی و دریغ و امید و آفرین که آدمیزاد هرگز با رسیدن به آرزو های خویش قانع نشد و همچنان در طلب و جستجوی پله های بعدی بر آمد..... و خدا را سپاس که چون همیشه دستگیر است و چه خوش

             گفت پیغمبر که چون کوبی دری                عاقبت زان در برون آید کسی

حالا باید به پله های بالاتر اندیشید و به خدا که تنها از او یاری می جوییم....و به لبخندی که امید را هدیه می دهد و درهای نا امیدی را می بندد...

خدایا.....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

نشستم در کلاس

کلاسی که خیلی به فراگیری مطالبش علاقه داشتم اما حالا اصلا حوصله اش رو ندارم

شده عادت اومدن و نشستن سر این کلاس هم....

منتظریم که استاد بیاد و من دارم می نویسم....می نویسم که خیلی خسته ام...

خیلی خسته...

××××××××××××××

راستی خدا جون ما رو که یادت نرفته؟

نه نرفته....

آخه مدام لطفت داره شامل حالمون میشه

انگار این منم که دستای تو رو فراموش کردم و چشمم رو دوختم به دستای بنده های تو...

حفمه این حال....

تا زمانی که ....

منو ببخش.

می بخشی که؟؟!!!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

نمی بینی دارم جوون می دم این جا

نمی دونی به تو محتاجم این جا

چه قدر راحت منو وابسته کردی

دارم دیوووونه می شم کم کم این جا…..

 

 چه قدر گاهی وقتا غرورت لعنتی میشه!!!!

لعنتی تر از همیشه

و حرفاتو سانسور میکنه

و حسو از چشاتو صورتت میگیره و بهت ندا می ده ….آهااااااااااای !!منو نشکن…هوای منو بیشتر از عشق داشته باش…و من هوای این غرور لعنتی رو بیشتر از هر چیز دیگه ای دارم……حتی حتی عششششششششق!!!!!!!!

 

 

این روزا برنامه های تلویزیونی از انتخاب زیاد صحبت می کنن

سوال پیامکیشون این بود:ملاک شما واسه انتخاب دوست چیه؟؟؟

و من نمی فهمیدم که ملاک تهیه کننده واسه انتخاب اون مجری چی بوده ؟؟؟

 

 

 

گاهی وقتا دوس داری انتخاب بشی…

گاهی وقتا دوس داری انتخاب بشی….توسط    …

 

تو منو انتخاب کردی..

خوبه که تو هستی….توی غریبه آشنا که منوبی نقاب غرور می شناسی///////

واسم دعا کن…


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

ولن تاین!!!!!

این روز هیچ وقت حس خاصی در من ایجاد نکرده

نمی دونم شاید به خاطر اینه که نه از کسی هدیه گرفتم ....نه به کسی در این روز هدیه دادم!!!!

فقط از یه سری دختر اس ام اس های کلیشه ای این روز رو در یافت کردم

خب اگه این روز بهانه ای واسه تبریکه ، دوستان عزیزم که دلم واسه همتون تنگه ، مبارک باشه ..... 

راستی تاریخ دقیقش کیه؟؟


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

 

روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز

روزی بعد از فردا....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

حسین آرام جانم....

حسین روح و روانم


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

12 ساله شد نبودنت...پدر...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

این جا تهران!

ترافیک....

چراغ قرمز.

باران!!!

 

هر چه بووووووووق می زنم.

سبز نمی شود...!

چراغ قرمز نبودنت..!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

چه قدر وقتی بچه بودیم یه روز برفی دوست داشتنی بود......

فیتیله........فردا تعطیله!!!!!!(یادش به خیر)

 

امروز یه روز برفیه

سال ها بود که تهران چنین برفی به خودش ندیده بود...

اونم وسط پاییز

برای آدم هایی مثل من که  به این فصل چندان علاقه ای ندارند زودتر اومدن زمستون خبر خوشیه!!!!

چه قدر هوا عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالیه!!!!

خوبه که  امروز هممون لبخند می زنیم... به زندگی و روی سپیدی که طبیعت بهمون نشون داده!!!!! 

راستی خوش به حال حاجی ها  ....اونا هم سپید پوشند این روزها ..... .  


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر
 اسمش را می گذاریم دوست مجازی
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته
خصوصیاتش را که نمی تواند مخفی کند
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد
وقت می گذارد برایم، وقت می گذارم برایش
... ... ... نگرانش می شوم
دلتنگش می شوم
وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد می شود
مطمئن می شوم که حقیقیست
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد!..

نویسنده : ناشناس


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

 

 آی خورشید
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:


زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود....

 

 

 خوش خیال کاغذی...

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

  خانم عرفان نظر آهاری

 

پ.ن: 

 

 

 عاشق باران باش....

قطره های اشک کم اند برای تو...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

طلوع

13 مهره...

خورشید تازه طلوع کرده...

و خورشید حق گستر هنوز طلوع نکرده....

زمین برای فساد آشیانه خوبی شده

و همین برای ظهورش بهانه خوبی است....

اما نمی دونم چرا طلوع نمی کنه!!!

آره امروز جمعه نیست.... می دونم!

 

----------------------------------------------------------------------------------

خنجر

چه قدر آدم های جامعه دوسم دارن.... چه قدر روحم  آروم می گیره وقتی از پشت بهش خنجر می زنن!!!

آخی!!! یه 4 تا خنجر هم اون ور بزن...آهان!!! یه 3 تا این یکی طرف....آخیش!! خوبه.....

آخ که چه قدر این  خنجرا  به روح انسان آرامش می ده!!!!

------------------------------------------------------------------------------------

 

 هنگ

  .......... ...... ..... .... !!!!! ............. .

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

یه سیب زمینی مشکوک

چیه خوب؟؟؟؟!!!! بازم که هنگی!!!!! بابا جان دنیا همینه..... به آدم ها محبت می کنی...در  پاسخ تف می کنن تو صورتت ... به این تف ها هم سعی کن عادت کنی... !!!!!

یا محبت کردنتو ترک کن....!

کدوم راحت تره؟

بعید می دونم بدون دوست داشتن آدم ها بتونی نفس بکشی.....

دوستشون داشته باش....

اشکالی نداره اگه نمی فهمن....

اشکالی نداره اگه فکر می کنن که آدم مشکوکی هستی....اشکالی نداره که وقتی آدم ها رو دوس داری ازت می ترسن و فکر می کنن نقشه های شومی تو سرت داری... اشکالی نداره!!!..... اشکالی نداره!!.... بهت می گم اشکالی نداره!..اشکاتو پاک کن....نذار کسی اونا رو ببینه!!!!سعی کن وانمود کنی که یه سیب زمینی واقعی هستی...!!! و جز خودت به هیچی اهمیت نمیدی!!!!

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 سو تفاهم های همیشگی

ببین بازم اشکالی نداره وقتی که  حرف از دوس داشتن میشه..خیلی ها فکر کنن که تو منظورت جنس مخالفه و عشق و عاشقی.. مهم نیست.... تو سعی کن انسان ها رو دوست داشته باشی...

به قول فریدون مشیری....

" هر چه در عالم بود اگر به کف آرید...

هیچ ندارید اگر که عشق ندارید..

مهر بورزید...

دوست بدارید!...."

 

----------------------------------------------------------------------------------------

  همرنگ جماعت

 اگه رئیست تو رو نمی فهمه این هم ، مشکلی نیست...!

  خیلی ها هستن که همسرانشان اونا رو نمی فهمن... خیلی های دیگه فرزندانشون...خیلی ها والدینشون.......

خیلی ها  هم خودشون.... خودشون  خودشونو نمی فهمن.... مثل من که گاهی خودم رو نمی فهمم!!! نمی فهمم که چرا شبیه  اکثر آدم های جامعه نمی شم!!!!

.... سنگ..... خود خواه.... دنبال له کردن آدم ها.... منفعت طلب.... آدم فروش.... و اهل تهمت و غیبت فراوون....

 

-------------------------------------------------------------------------------------

سکوت

 تا حالا شده وقتی قراره از خودت دفاع کنی نتونی و فقط سکوت کنی....سکوت کنی و دفاع از  خودتو فراموش کنی .... فقط به مسخرگی دنیا  فکر کنی و به این که چه قدر دلت می خواد تا خدا برای همیشه تو رو تو آغوش پر ازمهر و  آرامشش بگیره!

 

--------------------------------------------------------------------------------------

 یه صبح قشنگ!!!

هیچ کدوم از اینایی که گفتم مهم نیست...زندگی جاریه.... من میرم به ادامه زندگی برسم.... و سعی کنم یه سیب زمینی واقعی باشم.... ممنونم که دقایقی از زندگیتو واسه خوندن حال من خرج کردی....حالا حالم خیلی خوبه...چه صبح قشنگی!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

یه ساعتی هست که نشستم و دارم مطالب گذشته وبمو می خونم.....بعد مدت ها....دارم خاطره بازی می کنم....

بعضی از این مطالب برام خاطره انگیزن....

این مطلبم پر بازدید ترین مطلب وبم بود که در عرض 6 روز حدود 110 کامنت داشت با عنوان

بانو هنوز هم جهل هست: درست 2 روز قبل از تولد 27 سالگیم بود...روز شهادت حضرت زهرا...

http://elhamvafamehr.persianblog.ir/post/205/

 

این یکی رو 9 ماه پیش نوشتم...تو تلخ ترین روزام...وقتی که مادرم تصادف وحشتناکی کرده بود و من کم آورده بودم....و دوس داشتم دوستای وبلاگی بهم امید بدن...که الحق و الانصاف این کارو کردن...

http://elhamvafamehr.persianblog.ir/post/288/

 

این یکی هم راجع به غم های دوستای وبلاگی.....اولیش مریم مهر بخش بود که به رحمت خدا رفت....

http://elhamvafamehr.persianblog.ir/post/252/

 

این مطلب رو درباره وحید بهروز نوشتم.....برای او که آرزویش این است که معروف شود...که به برکت اطلاع رسانی اش 112 کامنت داشت در طول مدت 6 روز...وحید بهروز رو وبلاگی ها می شناسن.... که البته یه مدتی با کامنتای چرت و پرتش خیلی از دوستان وب نویس رو از نوشتن منصرف کرد....

http://elhamvafamehr.persianblog.ir/post/179/

 

این رو برای امام زمان نیمه شعبان نوشته بودم....

http://elhamvafamehr.persianblog.ir/post/258/

 

و این هم  رقیب نا رفیقم...رفیق یا رقیبم..

http://elhamvafamehr.persianblog.ir/post/258/

 

و یه سری مطالب دیگه که بیشتر از مطالب بالا شاید دوسشون داشتم...

بگذریم از من.....

حالتون چطوره؟

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

وقتی که فهمیدم، دنیا پر از نامردی است....

تصمیم گرفتم

که مرد نباشم.....

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

دلم خوش نیست

دلت خوش باد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

 

ساعت های پایانیه

داره تموم میشه

آره میدونم!

تا یه چیزی رو دارم ، قدرشو نمیدونم و به محض اینکه موقع خداحافظی میشه..... و از دست دادن....

 

شاید همه ما آدم ها این طوری باشیم...

قدر نشناس!!!

قدر نشناسایی که فرصتامونو، راحت از دست میدیم...

آخ که خودمم باورم نمیشه که الان این قدر منقلب شدم.....

نمیدونم....

خدایا چرا ما از تو دور میشیم؟

چرا به بازیچه ها دل می بندیم؟

چرا از غیر تو کمک می خوایم؟

چرا وقتی میگی تو این ماه درهای رحمتم بازه...فکر میکنیم قصه است....!!!!

 

خدایا دلم عجیب واست تنگ شده...باورت میشه؟؟؟

آره معلومه  ....تو عالم به غیبی....

 

امسال اصلا از این ماه نتونستم درست استفاده کنم...نمیدونم حسن این عمر چیه اگه با گذشتش قراره ایمانمون کمرنگ بشه....؟!!!

 

شاید تو این ساعت آخر بشه توبه کرد.....میشه؟

خدایا میشه ببخشیمون؟

 

خدایا ما حکمت خیلی از کارای تو رو درک نکردیم....اما تو که دانای مطلقی دلایلمون رو واسه گناهامون بپذیر و ما رو ببخش.....

 

خدایا بیراهه ها خستمون کردن...صراط مستقیمتو می خوایم...ما رو به همون صراط هدایت کن...

 

خدایا 100 بار که هیچی 500،000 بار توبه شکستیم ...ولی بازم ببخش...

 

دعاهام شاید کلیشه شدن.....ولی حرفای دلمن...ببخش و آرامش بهمون عطا کن...

 

خوب دیگه .... ماه رمضون هم داره میره...... من موندم و دوباره حسرت..... نه قرآنی...نه عبادتی.... نه نماز درست و حسابی ای..نه روزه با حس و حال معنوی خاصی..... نه ......

 

تو همین یه ساعت هم میشه ازت کمک بخوام......کاری کن که فقط تو رو بپرستیم....فقط تو.... فقط دل بسته تو باشیم....فقط از تو کمک بخوایم....فقط تو....تو و فقط تو.....کاری کن که برامون کافی باشی......مارو کفایت کنی.....و آروم تو آغوشت آروم بگیریم.....عاقبتمون رو ختم به خیر کنی و بهت اعتماد کنیم...به تو و اونچه که می گی صلاحمونه....

خدایا به تو پناه می بریم از شر شیطان رانده شده و هوای نفس و هر که و هر چه که ما رو از تو دووووور کنه.....

 

خدایا دوستت داریم....باور کن.....!!!!

 

 

ساعت 19

روز آخر ماه مبارک رمضان

تهران

راستی پیشاپیش عیدتون مبارک

منم دعا می کنین که ؟


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

 

علی رفت...

چاه غم هایش خشک شد

حسین یتیم شد!

و دنیا یتیم نوازی کرد....

 

زینب تکیه به شانه های برادر داد...

حسن مظلوم رفت ...

حسین مظلوم تر

و هنوز زینب ، ایستاده است!!!

 

- کجاااایی مادر؟؟!!!

دختر پیامبر....

پدر رفت....!!!!!

و هنوز صدای فریاد هایش در چاه هست....!!!!

 

کجاااااااااااااااااایی مادر؟!!!

دختر پیامبر ....

شانه هایم....!!!

فرق پدر..! .قلب حسن...! سر حسین.... ! دست عباس...!

شانه من....!!!!

 

کجایی مادر؟

پهلو شکسته ام....!

 

بیا که علی رفت....

چاه غم هایش  هست...

حسین یتیم شد!

و دنیا یتیم نوازی کرد....

 

شب شهادت مولی الموحدین امیرالمومنین

  یتیم عاشق علی

الهام وفامهر

التماس دعا


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

نیمه شب قدر است!!!

دست هایمان رو به آسمان.......

خدایا تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم....

دخترک  3ساله برادرم پایان هر جمله اش می گوید: خدا بخواد....(اگه خدا بخواد....)  روح های پاک تو را چه زود می یابند.....  با وجود کوچکیشان در جسم  !!

کجا جای گذاشتیم معصومیت کودکیمان را درکشاکش بازیچه های دنیایی......؟؟؟؟!!!!!

چه قدر لحظه ها و کمتر از لحظه های غفلت از تو ، سیاهند.....

                                                             و چه قدر امشب سپید!!!!

یا نور.....یا فوق کل نور......

اشک هایم چه عاشقانه سرازیر می شوند..... و من چه عاجزانه تو را می خوانم....

به تو می اندیشم... و از تو یاری میخواهم...

سر به سجده میگذارم تا نمازی بخوانم پر از شوق که تو بندگانت را می بینی....و دست های کوچکشان را در دست های پر از مهرت میگیری!!!!

خدایا یاریمان کن تا نا امید نگردیم از رحمت و مهربانی ات و در امان باشیم از شیطان رانده شده از درگاهت....

خدایا معصومیتمان را گم کرده ایم.... و به خواب غفلت فرو رفته ایم....بیدارمان کن !!!

بیدارمان کن در این نیمه شب که بیداریم....

یا عزیز ......

 یا عزیز

  شب قدر

19 ماه مبارک رمضان

ساعت 3 بامداد

التماس دعا


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

سلام کودک درون کوچکم!!!!!!!

بیا در آغوشم طفلکم....

*****************

هوا گرم و

  دلم سرد است!!!!!

از آدم ها دلگیرم...

  روزه میگیرم

روزه سکوت!!!!!!!

و حرف هایم را قورت میدهم!!!

حرف هایم هضم میشوند!!

و من رفته رفته .....

 شاهدم ...

که آرزوهایم آهسته آهسته، حذف میشوند....

*****************

بیا طفلک من،

بیا !!!

آغوشم به روی تو همیشه گشوده است!!

غم هایت را شریک کن با قلبم!

و اشک هایت را فقط برای خودم به یادگار بگذار!!!

اینجا،  تنها شنوای درد های هرکسی

خود اوست....

فقط خودش!!!

بیا طفلکم....

بیا...

*****************

 الهام وفامهر

ساعت 13:30

در احساس مطلق تنهایی!!!!!

دوس دارم اندازه دور از جون ، همون حیوان نجیب کار کنم تا نتونم به هیچی فکر کنم

به هیچی!!!!!

تو حالت چطوره؟ 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

 

 

روز خبرنگار مبارک!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

مسئولیت عواقب خوندن این پست با خود شماست!!!!

 

اوضاع زندگیم خیلی خوبه!!!

تو یکی از  محله های خوب تهران زندگی میکنم...

یه ماشین زیر پامه که خودم با تلاشم اونو خریدم....اینکه مدلش چیه و چنده اصلا برام مهم نیست...ان شا الله در آینده یه بهترشو می خرم!ضمنا تاریخ تولدم هم رو پلاک ماشینم حک شده!!!!!!!!!!!!

خانواده بسیار مهربونی دارم...که همشون تحصیلات عالیه دارن..راستی جدمون هم میرسه به امیر کبیر....

تو سازمانی کار میکنم که عاشق کار کردن در اون هستم...و البته هر کسی رو در اون   راه نمیدن...از پس کلی گزینش و غیره سر بلند بیرون اومدم....اگه هم کسی بتونه بیاد تو سازمان شاید جلوی دوربین نتونه بره!!!!!!!

حدود 40 تا برنامه داشتم که در اونها به عنوان مجری یا گزارشگر یا هر دو حضور داشتم....

اولین بار که رفتم جلوی دوربین ..همکارام گفتن دروغ میگی که بار اولته...مگه میشه؟نه استرس گرفتی...نه تپق زدی...با 1 برداشت!!!!!!!!!!!!!

در اولین سال حضورم مجری یه برنامه  روتین زنده بودم....و بعد از اون هم کلی ارتباط زنده در مناسبت های مختلف تو شبکه های گوناگون سیما....

یه سال هم یعنی پارسال تهیه کننده  آیتم های گزارشی سیمای خانواده  شبکه 1 بودم

در حال حاضر دارم با یکی از بهترین تهیه کننده های سیما ، یعنی آقای " امیر حسین خرمشاهی " کار میکنم..که خیلی شریفه و کارش رو خیلی خوب بلده...در واقع شاگردی می کنم در محضر ایشون...

آقایان نوید محمودی عزیز،..... حسین سبطی، عباس سالاروند..... جواد قلیچ خانی و ... از دیگر تهیه کننده  های خوبی بودن که افتخار همکاری باهاشون رو داشتم...

آقای سلطانیان مدیر فوق العاده ای که در خدمتشون بودم...به هم چنین آقای فغان مدیر محترم گروه اجتماعی شبکه 1 که ارادت دارم خدمت این عزیزان....

در تمام طول دوران تحصیلم یکی از دانش آموزان و دانشجو هایی بودم که اساتیدم خیلی قبولش داشتن..از جهت گیرایی مطالب و غیره ....

واسه کنکورم فقط 2 ماه درس خوندم و  با وجود تغییر رشته انتخاب اول دانشگاه آزادم رو با رتبه خوب قبول شدم!

امسال هم با وجودی که  بازم تغییر رشته دادم واسه ارشد ... ولی چیزی نخوندم .. اما به واسطه اطلاعات عمومیم...  رشته ای رو که دوس داشتم مجاز شدم...حالا اگه قبول نشم هم مهم نیست....

وقتی که 10 سالم بود برای اولین بار شعر گفتم و خیلی ها محیر العقول گشتند...اما از اونجایی که آدم ایده آلیستی بودم و دوس داشتم از همون اول درجه 1 شعر بگم...دنبالشو نگرفتم.....

تو دانشگاه  هم چند باز نفر اول مسابقات مشاعره شدم...

درسته یه چند تا تهیه کننده حقمو خوردن...اما اکثریتشون حقوقم رو تمام و کمال بهم پرداخت کردن....

خدا رو شکر چهره و صدای متوسطی دارم ..بعضی ها میگن خوبه ..بعضی ها هم  ممکنه خوششون نیاد....مهم اینه که به نظر خودم کاملا معمولیه و اصل، سلامتیه که بحمد الله هست....

درسته که تو سن 16 سالگی پدرم رو از دست دادم ..اما آدم هایی هستن تو زندگیم که تنهام نذاشتن و داریم با هم زندگی می کنیم....و همیشه به خاطر داشتشون خدا رو شکر میکنم....

 یه عالمه خواستگارای در پیت و مضخرررر( آهان قرار بود نیمه پر لیوان رو ببینم..)آره داشتم میگفتم...کلی خواستگار داشتم یکی از یکی بهتر و خوب کاری کردم که به همشون گفتم ...نع...!!!!!!!!همیشه  نع بهتر از بع  می باشد...

خلاصه من گوش شیطون کر یکی از دخترای خیلی خوشبخت عالمم که آینده بسیار درخشانی خواهم داشت..... به امید خدا

 

پ.ن: حالتون خوبه؟؟؟!!!

شرمنده!!!!

من که گفتم مسئولیت عواقب خوندن این پست با خودتونه....

درسته که شاعر میگه خود ستایی جان من برهان نادانی بود.....اما اینا از اون تلقینای مثبتیه که واسه زندگی هممون لازمه...حالا مردم که هر چی بنویسی یه چیزی بعدش می گن.....چه بهتر که از حال خوشت بنویسی.... که  دشمن شاد هم نشی..

خیلی سخت بود تعریف از خود...اصلا خود ستایی رو دوست ندارم...

مثل یه شربت تلخ بود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

خداوندا

خداوندا

قرارم باش!

یارم باش!

جهان تاریکی محض است

می ترسم

کنارم باش!!!

 

 

پ.ن: برام خیلی دعا کنین! باشه؟

خیلی از آرزو هام دور شدم...خسته ام...اون قدر خسته که ...........

کاش میتونستم از وضعیت موجود شغلی و اجتماعیم..راضی باشم...کاش!!!!!

شما راضی هستین؟

از وضعیت پول در آوردن و شغل و زندگیتون؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

در میزند

پست چی....

سلام

دعوت نامه دارید!

از کجا؟

از ماه میهمانی خدا....

می خواید پوشش رسانه ای بدیم؟ ..... !!! از گزارشگری  خسته شدم...شرمنده!

خانم شما میهمان این مهمانی هستید!

 من آمادگیشو ندارم..گرمه هوا.....

خانم میزبان میدونید کیه؟؟؟؟

حالا چه فرقی داره؟

یعنی دعوت نامه رو نمی خواید؟

حالا میزبان کی هست؟

 

................

 

واقعا"؟؟؟؟؟!!!!.... .دلم خیلی براش تنگ شده...!!!

 

پ.ن:

دلم   براش تنگ شده...!!!

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

امشب برای غم هایت گریستم!!!!

هرچند اعتقاداتت و باور هایت را نمی فهمم ...نمی دانم....

لمس نمی کنم ، رنجت را از آن چه دوستش می دارم...

از آسمان تا زمین باورهایمان فزق دارد....

 اما

امشب برای غم هایت گریستم!!!!

 عزیزم!!

هیچ گاه نمیدانستم دختری که همیشه پر شور دیدمش

تا بدین حد غم دارد...........

 نمی دانم چند بارشد؟

 دیدنت را می گویم...

شاید 10 بار و نه  بیش تر

طی این همه سال !!!!!!!!!

اما

امشب برای غم هایت گریستم....

 

 

ساعت 6 بامداد


نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

سلام

شبه!!

یکی از شبای زندگیم

آخ

زندگی!!!!!!!

قدرشو بیشتر میدونم

5 شنبه نزدیک بود یه ماشین....به خیر گذشت!!!!!

من عابر بودم....بهم زد و خوردم زمین

چیزیم نشد....فقط کوفتگی .....

واقعا اون روز فکر کردم اون اتفاق یه پیام بوده....

که مهلتت محدوده..!!!!

  

پ.ن 1: 4 راهی که این قدر شلوغه چرا چشمک زن داره ...نه سبز و قرمز....!!!

پ.ن 2 : اگه  خانم  نبودم میگفتم تو عربستان کار خوبی میکنن به زنان گواهینامه نمیدن....بابا این چه وضع رانندگیه!!!!البته من مردونه رانندگی میکنم!!!!چی داداش!!!!!؟؟؟؟؟؟

 

 

زندگی میکنم بی عشق

باور کن////

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

در باغِ گل بر آتش نمرود می رسد

با شعر ، با صدای دف و عود می رسد....

 

ای دستهای سبز دعا گل برآورید

او گرچه دیر کرده ولی زود می رسد

جز او به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم

موعودِ جمعه ، جمعه ی موعود می رسد

مهدی فرجی

حالا ساعت نمی دانم چند است؟

من منتظرم

و ساعت انتظار در سکون

 زمان در عبور

و تو که گفته بودی  می آیم....

 

مثل همیشه 

مثل هر سال

امروز

حال عجیبی دارم

نمیدانم خود خواهم یا عاشق؟

تا می خواهم بنویسم صبر می آید...!!!!!

صبر میکنم

تو می آیی

...................

من میگریم

- کاش هوایم را بیشتر داشتی....

 .

.

.

.

 

 

خدا گفته من برات کافیم

خدایا برام کافی باش

  و همیشه کنارم باش...

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر

"به آینده برای جبران گذشته می نگرم و دستان دوستانی را که دستانم را با محبت فشردند می فشارم چون گشادن عقده در پیش دوست دو تاثیر برایم داشت شادیم را دو برابر و غم را به دو نیم کاهش داد

تقدیم به تو که که با همه دلتنگی هایم در آفتاب سوزان کویر دلم ماندی به تو که حتی نگاهم به نگاهت آمیخته نشده اما آغوش گرمت را برایم باز کردی تقدیم به تو که با باور سبزت در دنیایی از صفر و یک ها امید فردایی روشن را به من نوید دادی ... به خواست تو از امید برایت گفتم به امید دیدارت وفای با مهرم ..."

اینا رو درست شب تولدم تو وبش برام نوشت....و کامنت گذاشت برای توست.....

با دستانی که .........به قول خودش الکن بود....

چند روز پیش مهدیه بهم اس ام اس داد که میدونی؟

گفتم یه ماه پیش تو حرم امام رضا متوجه شدم.....و یه سال قبلش تو همون حرم بهم گفتن تصادف کرده و تو کماست و براش دعا کنید.....

وقتی از کما بیرون اومد ،دچار قطع نخاع شده بود.....یه مدت خیلی باهاش ارتباط داشتم ...هر یه ساعت یه بار کامنتامو چک میکردم....شده بود دوستی که هر لحظه بهش فکر میکردم و از صمیم قلبم دوسش داشتم و شده بودم پایه درد دلاش....یه بار کامنت داد نیستی ..کجایی؟ و صد بار کامنت دادم....هستم تو کجایی؟ و دیگه جوابی نداد....

الان یه دفعه به دلم افتاد براش بنویسم دیدم مهدیه پوریادگار عزیز  هم این کارو انجام داده...

نمیدونم....شنیدم رفتگان گاهی وقتا واقعا ازت یاد...خیرات....و فاتحه میخوان که این طوری یادشون میافتی....

چرا واسه من مرگ آدم ها این قدر ناراحت کنندس؟ چرا عادی نمیشه؟

الان کامنتای قدیمیتو خوندم....گفتی تماس میگیرم..بذار زبونم خوب بشه و بتونم حرف بزنم...و گفتی....

و میگم...به امید دیدارت مریم مهر بخشم.....روحت شاد....اگه از اون دنیا کانکت شدی...کامنت بذار...منتظرم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ توسط الهام وفامهر
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
خرید بک لینک

.

حدیث تصادفی

حدیث تصادفی